خاطره عجیب
بیمار کلاه مخصوص اتاق جراحی رو سرش کرد و روی تخت آرام و با لبخندی عمیق دراز کشید ، خانمی جوان و پنجاه و چند ساله بود با بیماری ساده ای که روزانه صدها مورد در کشور انجام و همیشه بی مشکل و راحت رفع میشه . طبیعتا جای هیچ نگرانی نبود . من سکوت عامدانه ای پیشه کردم و نگاهی به او انداختم ، توی دلم چشم انتظار شکستن سکوت بودم چون بی نهایت برام مهم بود که بیماری قبل از بیهوشی و جراحی در چه فضای ذهنی و مرحله ای قرار دارد ، آیا در عمق ذهن خود به گذشته فلش بک زده و روح درونش سقوط کرده در تعبیری از پرتگاه نیستی و مرگ . یا اینکه احساس درونی اش امیدوار به آینده و مشتاق اتمام پروسه درمانیش ایستاده است تا پس از سلامت به باقی برنامه ها و آرزوهایش بپردازد .
سکوت با جمله ای شکست و او با لبخندی نامحسوس و معصومیتی خاص در لحن گفتارش به من گفت :
میدونی آخه چیه؟.... من مادرمو بخشیدم . با وجود تموم بلایی که سرم اورده بود ...
من هم لبخندی ساختگی بر لب نشاندم ولی درون وجودم فرو پاشیدم. چون او با این جمله بطور یقین به من فهماند که قرار نیست از این جراحی زنده خارج شود .
بنابراین وسایل بیهوشی را کنار گذاشته و بعنوان متخصص بیهوشی از آن عمل انصراف دادم. پیشنهاد همیشگی را به او دادم که بهتر است با آمادگی و انگیزه مثبت و امیدوارانه در زمانی بهتر برای انجام جراحی بیاید .
برگه ی انصراف خودم از انجام عمل را امضا و مهر زدم و تحویل مسیول اتاق عمل دادم
طبق معمول همگی از دست کارهای عجیبم خسته شده بودن و رفتارم را مصداق کارشکنی و بدقلقی می پنداشتند .
من باز هم مثل دفعات پیشین به جراح ان عمل شرح دادم که من نمی خواهم بیماری که را میدانم قرار نیست زنده از این جراحی خارج شود را به سطح بیهوشی ببرم . چون میدانم او به هوش نخواهد امد.
جراح نگاهی غضبناک کرد و گفت این یه عمل ساده ست . امروز سه مورد انجام دادیم و همگی شون موفق آمیز بود من سی ساله آزگاره جراحم اگر نتونم یه جراحی ساده رو انجام بدم که دیگه باید استعفای خودمو پیشاپیش اعلام کنم. تو چته جوان ؟ حرفت چیه؟ مشکلت چیه؟ مردم مسخره ی تو نیستن که با پرداخت کلی هزینه و صرف زمان با ارزش خودشون و انتظار برای جراحی ، بیایند و شل کن سفت کن ها و ناز و ادای تو را تحمل کنند . چه فراوانه متخصص بیهوشی .
سپس پیش بسوی اتاق عمل رفت و جراحی را با متخصص بیهوشی دیگری انجام داد .
طبق معمول و مصداق دفعات پیشین حرف من درست بود . ان جراحی ساده خوب پیش رفت ولی بیمار از بیهوشی در نیامد .
من هم با دنیایی از افکار عجیب و درگیر با نجوای روح درونی دچار کشمکش های همیشگی به خانه برگشتم.
شب ساعت های ..... دقیق یادم نیست. ولی بعد از ۱۲ شب بود که جراح تماس گرفت و با لحن متعجبی پرسید
از کجا فهمیده بودی که قراره از بیهوشی برنگرده ...؟..